خرید بک لینک
نمیفهمم توی این گورستان متروکه حرف زدن چه سودی داره.

واقعا نمیفهمم.

حتی اینجا هم انگار یه ترس مسخره ای از شناخته شدن دارم.

انگار هیچ جایی برای پناه بردن بهش نیست از وقتی همه سلفیا و عکسای لوس همو میبینن همه جا.

این روزا از همیشه بی انگیزه ترم.

کمتر از همیشه به خودم باور دارم.

ناراحت و افسرده نیستم اما اندک اعتمادی هم که به خودم داشتم از بین رفته.

من آدمی ام که به جای ازبین بردن نواقصش داره دنبال ریشه هاش توی گذشته میگرده.

این و اون رو سرزنش میکنه تو ذهنش.

من کسی ام که اونقدر به آدم ها خوش بینم که وقتی ذات واقعیشون برملا میشه فکر میکنم مشکل از من بوده.

چرا انقدر احمقم؟

بگذریم.

این روزا دیگه حوصله ی کافه رو هم ندارم.

سرم درد میگیره، منی که شیش ماه تمام از ده صبح تا شیش عصر تو اون کافه بودم.

تقریبا پنج روزه یه روز در میون خونه ی م.م میرم.

یه روز صدای اونم در میاد.

یا صدای ص.ر .

نمیدونم ولی واقعا نمیتونم با این بی هدفی و بی انگیزگی و بی استعدادی ادامه بدم زندگی رو.

برچسب: بیست, نویسنده: آبتین اسدیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 18:37

صفحه بندی