دارم.
خیال پردازی هامم داره روز به روز بدتر میشه، شاید میم صاد راست گفته بود، شاید واقعا به چیزایی فکر
میکنم که قرار نیست واقعی بشن.
فقط یه جور باید این سه ماه بگذره...
البته خودم و تقریبا همه میدونن چیزی که من همیشه دنبالشم و واسه آینده میخوامش فقط آرامشه.
نه اون آرامشی که فکر میکنید، مثلا نه حتما تو طبیعت یه کلبه ی تنها و بدون دغدغه(که البته منکرش
نمیشم که ایده آله!) ولی من منظورم از آرامش یه آپارتمان کوچیک تو شلوغ ترین جای شهره.
با کاری که دوستش دارم و حقوقی که نه اونقدر زیاده که بذاره هر غلطی میخوام بکنم نه اونقدر کمه
که نتونم دخل و خرجم رو یکی کنم.
تو اون آپارتمان یه گربه هست، کسی دوستش دارم هست، یه دستگاه اسپرسوی خونگی هست.
همه ی کتابام هست، چند تا مبل و کاناپه که هیچ ربطی بهم ندارن، چند تا هارد پر از فیلم، و یه
اتاق خواب با یه پنجره که پرده های کلفت نمیذارن نور بیاد تو.
من این خونه ی کوچیک رو فقط میخوام.
تنها چیزی که من برای ده سال آینده میخوام همینه...