و بزنم بیرون.
خانه تا انقلاب، انقلاب تا کافه، کافه تا دانشگاه ، دانشگاه تا کافه، کافه تا انقلاب، انقلاب تا خانه.
و هی توی سرم چرخ بخوردdon't worry,life is easy. بعد هی فکر کنم و فکر کنم و سیگار و سیگار و سیگار
و سیگار.
این وسط البته بخندم چندباری هم به بگایی های هر روز و هر لحظه فکر نکنم.
هی کس و ناکس مزخرف بگویند و من هی با لبخند رد شوم و هیچ چیز نگویم.
بعد هرچقدر عقربه جلوتر میرود...
نمیفهمم چند هزار سال دیگر قرار است همه چیز خوب شود.
انگار چیزی برای رضایت نیست.
البته هست. دوستان جدید ، دوستان قدیم.
به قول جمشید دوستان از بلند شدن دوستانشان بلند میشوند، چشمشان میخندد.
تازه گاهی وقت ها هم که دلت هوای قدیم را میکند چیزی توی سرت داد میکشد گه نخور. انگار
یادت رفته چقدر حسرت امروز را میخوردی آن روزها.
ولی هر چه باشد هنوز جای شکر دارد.از چه کس و چه چیزش را نمیدانم.
و باز جلوی کامپیوتر توی سرت چرخ بخورد don't worry,life is easy...
برچسب: بیست,
نویسنده: آبتین اسدیان