بیست و هشت
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:25
واقعا چیزی نمیخوام.نمیدونم واقعا تحمل من انقدر سخته؟البته سخت هست میدونم. گاهی مطمئن میشم کسی نمیشناسه منو. انگار آدم ها از دور منو میبینن بهم نزدیک میشن اما فقط همون چیزی رو میبینن که دوست دارن ببینن. نه چیزی که من هستم. البته نه که دلم بخواد شناخته بشم، نه که دلم بخواد درک بشم. فقط دلم میخواد منو ...
بیست و نه
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:25
امشب شب مزخرفیه.واقعا شب مزخرفیه. امشب صبح نمیشه انگار. موندم اصلا بخوابم یا نه. میدونید وقتی نگران آینده ش میشم، وقتی دیگه نمیدونم چه گهی باید بخورم واسه بهبود حالش و اوضاع خودم فقط یه چیز آرومم میکنه اینکه اگه یه روز دیگه نتونستم هیچ کاری بکنم، اگه یه روز نتونستم خودمو آروم کنم، اگه یه روز دیگه هی...
نوزده
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
این روزا دیگه نمیدونم برای کی و برای چی مینویسم.چرا اینقدر بلاگ عوض کردم؟چرا دیگه حتی برام مهم نیست چقدر خواننده دارم یا ندارم. میدونید، خیلی وقتا زندگی آدم تلخ نیست ، حتی خاطرات تلخ هم عذابش نمیدن. عملا هیچ مشکلی وجود نداره.اما این خودش یه درد عظیمه. اینکه نتونی انسان بودن رو تجربه کنی. اینکه پوستت...
بیست
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
مثل اینکه بنشینی توی کافه و فکر کنی که این ده روز ، این دوهفته ، چقدرروز های قشنگی بودند. اینکه حال خانه خراب است و تو هی دلت را خوش میکنی به آدم های جدید و قدیم زندگی ات جای شکر دارد. که چند نفر هستند که هر روز بخندانندت. که یک نفر هست که برایت هدیه های قشنگ بخرد. که راه برود. که به قول ص دورت را ا...
بیست و یک
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
هی صبح به صبح بیدار شوم و از بین انتخاب های محدودی که برای لباس دارم چیزی انتخاب کنم و بپوشمو بزنم بیرون. خانه تا انقلاب، انقلاب تا کافه، کافه تا دانشگاه ، دانشگاه تا کافه، کافه تا انقلاب، انقلاب تا خانه. و هی توی سرم چرخ بخوردdon't worry,life is easy. بعد هی فکر کنم و فکر کنم و سیگار و سیگار و سیگا...
بیست و دو
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
اما این روز ها تمام نمیشود.شکایتی هم نیست. روزهای سردرگمی ست این ایام. که تنها میتوان به آینده دل بست، سر در گم بود که آیا واقعا تابستان سال ،پاییز سال بعد روزهای بهتریست؟ همانطور که وعده داده شده؟ یا اینکه بازهم هی باید غصه ورزی کرد؟ البته که برای بار هزارم میگویم با الف خوشحالم. زیادی خوشحال و این...
بیست و سه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
واقعا حیفه که دیگه هیچکس بلاگ نمینویسه.چند سال پیش همه ی زندگیمون وبلاگامون بود.هرکامنت جدید کلی دلمون رو خوش میکرد. از آدمهایی که هیچوقت ندیده بودیمشون. اینستاگرام و تلگرام گند زدن به خوشیای ساده مون، گند زدن به نوشته هامون، به ذوق ادبیمون. حالا هرکس اسم خودشو میذاره نویسنده بدون اینکه چیزی از نوشت...
بیست و چهار
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
به همه ی مقدسات که خودم هم دیگه سر از کار خودم در نمیارم.خسته شدم از غر زدن. چند روز پیش بابا بهم میگفت اگه داری فقط خاطرات بدتو مینویسی نیاز به کمک داری. خودم میدونم که دارم، دارم سعی میکنم کمک بگیرم اما با کدوم پول؟کدوم دکتر قراره حرفای جدید بزنه؟ سیصد تومن بدهکارم و نمیدونم چجوری باید پس بدم. حال...
بیست و پنج
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
میدونم ازم بزرگتره، میدونم همه چیز غیرمنطقی به نظر میرسه، اما انگار ته دلم یه امید پوچ واسه تغییردارم. خیال پردازی هامم داره روز به روز بدتر میشه، شاید میم صاد راست گفته بود، شاید واقعا به چیزایی فکر میکنم که قرار نیست واقعی بشن. فقط یه جور باید این سه ماه بگذره... البته خودم و تقریبا همه میدونن چیز...
بیست و شش
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
نمیفهمم توی این گورستان متروکه حرف زدن چه سودی داره.واقعا نمیفهمم. حتی اینجا هم انگار یه ترس مسخره ای از شناخته شدن دارم. انگار هیچ جایی برای پناه بردن بهش نیست از وقتی همه سلفیا و عکسای لوس همو میبینن همه جا. این روزا از همیشه بی انگیزه ترم. کمتر از همیشه به خودم باور دارم. ناراحت و افسرده نیستم ام...
بیست و شش/2
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
و یک چیزی رو یادم رفت بگم.با م.م که حرف میزنم متوجه میشم که چقدر نقطه ی مقابل من و الف ه. کاملا برعکس. البته شاید الف اونقدر تو ذوق من زده باشه یا به هر دلیلی اجازه ی بروز احساس رو نداده باشه که من اینجوری شدم. شاید هم اشتباه میکنم. شاید هم اصلا استقلال نداشته باشم. شاید چون تقریبا هیچوقت تنهایی رو(...
بیست و هفت
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 18:37
چرا نمیفهمن که من هیچ کاری از دستم برنمیاد؟من خودم تو زندگیم موندم، دیگه چجوری کمک کنم؟چقدر دلداری بدم؟ همونطور که خودم دیگه دلم نمیخواد با کسی درد و دل کنم، درد و دل شنیدن رو هم از یه جایی بیشتر وقتی نتونم کمک کنم نمیتونم تحمل کنم. دیگه دلم نمیخواد واسه دیگران چس ناله کنم، مخصوصا الف، چی بگم؟ بعد ا...
هفده
-
تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 0:45
.تو با یک بغل خاطره چکار میکنی؟برایت شعر زیاد خواندم،کتاب زیاد خریدم، حرف زیاد زدم، تو با یک دنیا حرف چکارمیکنی؟انگار هرکس مثل یک تابلوی نقاشی مارا برای چند سال نگاه کرده باشد و بعد رفته باشد سراغ تابلوی بعد.انگار که از مد افتاده باشیم، تو با یک موزه پراز نقاشی چکار میکنی؟یا فکر کن به همه ی خیابان ه...
هجده
-
تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 0:44
وای که تو چقدر احمقی. تو هیچوقت قرار نیست دنیا را جای بهتری کنی کودن. قرار نیست قلب شکسته ی آدمها را بچسبانی بهم. قرار نیست جلوی اینکه شب ها دیگران فکرهای غم انگیز کنند را بگیری دختره ی احمق. تو حتی عرضه نداری گلیم خودت را از آب بکشی بیرون. حتی عرضه نداری جلوی چس ناله های خودت را بگیری بدبخت. حتی نم...
هفت
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:13
تموم شد. ای کاش .ای کاش یاد میگرفت یکم صبور تر باشه. ای کاش میفهمیدم معنی این شکست های متوالی چیه؟ و من احمق از غرور حرف میزدم... کف توالت گریه میکردم و تایپ میکردم و از غرور حرف میزدم. فقط میتونستم تصورش کنم رو تخت بالایی خوابگاه که احتمالا اونم بغض کرده. چرا همیشه انقدر احمقم... و انقدر بی جرات ؟ ...
هشت
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:13
در تمام این سالهایی که زندگی کردم، و تمام چیزهایی که تجربه کردم تلخ یا شیرین ، فقط و فقط یک افسوس داشته ام: ناتوانی در فراموش کردن این برای هیچکس قابل باور نیست که دورانی رو به یاد میارم که چهاردست و پا رفتن تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم. و خانه ای رو به یاد میارم که تنها تا دوسالگیم آنجا گذشت...
نه
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:13
هیچوقت فکر نمیکردم که چنین احساسی هم در من وجود داشته باشد. نه اینکه هنوز دوستش داشته باشم اما لابد این خواندن ها ، این به یاد آوردن ها ، و اینکه کسی را که شبیهش است حالم را بذ میکند معنی خاصی میدهد. شاید هم از فرط دلتنگی برای کسی که هروقت دلم خواست باشد به یاد کسی که می افتم که هیچوقت نبود. اما به ...
ده
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:13
زندگی برای آدم هایی مثل ما تصمیم های احمقانه ای میگیرد. درست لحظه ای که دارم دست و پا میزنم انگار چیزی پشت یقه ام را میگیرد و پرتم میکند توی منجلابی که خودم در طی سالها ساخته ام. چیزی که ریه هایم را پر میکند و هر بار که نفس میکشم قلبم را خراش میدهد. چیزی که هر روز که صبح میشود مثل شلاق روی سرم فرود ...
چهارده
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:12
انقدر سرم هوار نکش من سرم درد میگیره. سرم درد میکنه از همون سال.از پارسال از دوسال پیش از چهار سال قبل.سرم از امسال درد میکنه. امسال بهار هیچجا نرفتم .تهران خلوت زیر بارون خیلی کیف میده.تا حالا انقلاب رو خالی دیدید ؟پل سید خندان رو خلوت دیدید ؟زیر بارون ؟من دیدم. دیدم اون روز حالم از زندگیم بهم میخو...
پانزده
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:12
من مدتهاست به این واقعیت که دوستی من برای کسی ارزش ندارد واقفم. از مجازی شدن دوستی ها متنفرم اما محض رضای هر چیزی که به آن باور دارند گاهی یک عکس دونفره یک متن دونفره یک چیز لامصب دونفره برای من کنار بگذارید. بعد از چندسال دوستی و شبهایی که مثل احمق های هالو تا صبح پای درد و دل هایتان نشستم ارزش چند...